یادم نمی آید از کدام روز بود که دیگر نوشتن در یک صفحه و برای یک نفر آزارم داد. آنقدر که هر بار این سطر های سفید جلوی چشمم ردیف شدند تا من بنویسم و یک نفر خواننده اش باشد ، رویم را از صفحه مانتیتور بر گرداندم و بی آنکه بدانم چرا ، روی تختم رفتم و مثل کودکی که عروسکش را همبازی اش نا جوانمردانه تکه پاره کرده ، به حالت قهر خودم را به خواب زدم.
امیدک من بچه ام وقتی با دنیا دوست می شوم و یا قهر می کنم. از من انتظار منطق نداشته باش. کلمه های من وقتی برای یک نفر باشد هم شادتر است و هم راستگو تر و هم افشاگر تر. اما بد سرنوشتی در انتظارش خواهد بود.
بگذریم. دوست داری چقدر در زمان جابجا شویم. به عقب بر گردیم و یا جلو برویم. درجا و در امشب باشیم چطور؟
می دانم اگر به عقب بر گردیم ، لحظه های زیادی وجود دارد که مرورش با تو آرامم می کند. بوی درخت می دهی و مزه ی شیرینی ماست می دهی. من با تو پنیر خورده ام و کاهو و برنج. باورت می شود در حالیکه کنار دستمان یک پنجره ی گشوده به سمت خیابان بود من با تو آب خورده ام. من با تو در یک شب به دنبال ستاره ها گشته ام و با کمک دستها و شانه های تو از ارتفاع پله های بلند برج بالا رفته ام. من اگر بخواهم تو را بنویسم خواهم نوشت " ................... و صبح که شد آن حیاط چهار گوش را با او و گنجشک و هوای خنک و نان تازه شروع کردم"
امیدک دوست داری چقدر ورق بزنم و به عقب برگردم. اگر می بینی من در مروز روز هایی که گذشت ساکتم دلیلش را می دانی؟ همه اش را نگه داشته ام برای روزی که گم ات می کنم. روزی که سایه ای محافظ ، دور تا دور درخت انجیر من را می گیرد. روزی که دیگر نتوانم تو را ببینم. می روم سراغ تمام طرح های محوی که از تو دارم. یک سوال بزرگ از خودم می کنم.
می پرسم اوکی بود ؟ و برای نوشتن جوابش تمام ساعتهایی که با من بودی و در کنار هم راه می رفتیم و به خانه بر می گشتیم را ورق می زنم.
شاید اولین بار که فقط و فقط برای دیدن تو به ونک آمدم و بعد دانشگاه و تجریش ، قصد داشتم با یک دوره از زندگی ام خدا حافظی کنم. من باید در آن روز تصمیم بزرگی می گرفتم. و گرفتم. هیچکس نفمید من در درد ناک ترین روز زندگی ام به دیدن پسری رفتم که می خواستم با او دوست داشتنی ترین روز ها و محل زندگی ام را مرور کنم. بعد از آن هر چه همدیگر را دیدیم به اندازه ی آن یک روز بزرگ نبود. اتفاق نبود.
بگذریم. بیاییم به حال. به همین الان که تو داری به خانه ات بر می گردی و من که اینجا دارم برای تو می نویسم. راستی امیدک من چگونه زنی بوده ام ؟ چرا آنقدر به من صبوری داده شده بود که سخت ترین لحظاتی که برای زنان دیگر است را ظاهرا به سادگی تحمل کنم؟
نمی گویم از چه چیزی حرف می زنم چون نمی توانم. فقط می توانم بگویم آنقدر هم ساده نبوده که همزمان با مردی گفتگو کنم که محبتی از او در دل دارم و او دارد درباره عشق هایش برایم قصه می گوید.
و حالا برویم به آینده. که دیگر نه تو هستی و نه من. من آن روز من دیگری هستم. این صفحه را باز می کنم. پر از خط های سیاه می شود. هیچ آدرسی از هیچکس نیست. همه انهایی که وجود داشتند به چیزی غیر از من فکر می کنند. توی صفحه حرفهایم را می نویسم. ذخیره می کنم. اهسته می روم به ایوانی که هوای خنکی از سمت دریا دارد. اون روز می توانم سیگاری روشن کنم و می کنم. پیراهن گشادم را به تن صاف می کنم. سرم را به پشتی بلند صندلی تکیه می دهم و سینه ام را پر از دود می کنم. تو آنموقع نیستی که بشنوی که می گویم:
" امیدک دوستت داشتم. به قدر یک پرنده که از خانه ام رفت. دلم تنگه برای تو که نمی دانم کجای این خاکی".
امیدک بی هیچ دروغی من بر نمی گردم تا این صفحه را یک دور بخوان. بگذار پر از غلط های فاحش باشد. برایت می فرستم. می دانم اگر دوباه بخوانم به سرنوشت دور ریختنی ها دچار می شود. شب خوش پانی من
تیر ماه 87
No comments:
Post a Comment