2008-09-17

تو بوي شكوفه‌ي صبحي در اردي‌بهشت

یادم نمی آید از کدام روز بود که دیگر نوشتن در یک صفحه و برای یک نفر آزارم داد. آنقدر که هر بار این سطر های سفید جلوی چشمم ردیف شدند تا من بنویسم و یک نفر خواننده اش باشد ، رویم را از صفحه مانتیتور بر گرداندم و بی آنکه بدانم چرا ، روی تختم رفتم و مثل کودکی که عروسکش را همبازی اش نا جوانمردانه تکه پاره کرده ، به حالت قهر خودم را به خواب زدم.

امیدک من بچه ام وقتی با دنیا دوست می شوم و یا قهر می کنم. از من انتظار منطق نداشته باش. کلمه های من وقتی برای یک نفر باشد هم شادتر است و هم راستگو تر و هم افشاگر تر. اما بد سرنوشتی در انتظارش خواهد بود.

بگذریم. دوست داری چقدر در زمان جابجا شویم. به عقب بر گردیم و یا جلو برویم. درجا و در امشب باشیم چطور؟

می دانم اگر به عقب بر گردیم ، لحظه های زیادی وجود دارد که مرورش با تو آرامم می کند. بوی درخت می دهی و مزه ی شیرینی ماست می دهی. من با تو پنیر خورده ام و کاهو و برنج. باورت می شود در حالیکه کنار دستمان یک پنجره ی گشوده به سمت خیابان بود من با تو آب خورده ام. من با تو در یک شب به دنبال ستاره ها گشته ام و با کمک دستها و شانه های تو از ارتفاع پله های بلند برج بالا رفته ام. من اگر بخواهم تو را بنویسم خواهم نوشت " ................... و صبح که شد آن حیاط چهار گوش را با او و گنجشک و هوای خنک و نان تازه شروع کردم"

امیدک دوست داری چقدر ورق بزنم و به عقب برگردم. اگر می بینی من در مروز روز هایی که گذشت ساکتم دلیلش را می دانی؟ همه اش را نگه داشته ام برای روزی که گم ات می کنم. روزی که سایه ای محافظ ، دور تا دور درخت انجیر من را می گیرد. روزی که دیگر نتوانم تو را ببینم. می روم سراغ تمام طرح های محوی که از تو دارم. یک سوال بزرگ از خودم می کنم.

می پرسم اوکی بود ؟ و برای نوشتن جوابش تمام ساعتهایی که با من بودی و در کنار هم راه می رفتیم و به خانه بر می گشتیم را ورق می زنم.

شاید اولین بار که فقط و فقط برای دیدن تو به ونک آمدم و بعد دانشگاه و تجریش ، قصد داشتم با یک دوره از زندگی ام خدا حافظی کنم. من باید در آن روز تصمیم بزرگی می گرفتم. و گرفتم. هیچکس نفمید من در درد ناک ترین روز زندگی ام به دیدن پسری رفتم که می خواستم با او دوست داشتنی ترین روز ها و محل زندگی ام را مرور کنم. بعد از آن هر چه همدیگر را دیدیم به اندازه ی آن یک روز بزرگ نبود. اتفاق نبود.

بگذریم. بیاییم به حال. به همین الان که تو داری به خانه ات بر می گردی و من که اینجا دارم برای تو می نویسم. راستی امیدک من چگونه زنی بوده ام ؟ چرا آنقدر به من صبوری داده شده بود که سخت ترین لحظاتی که برای زنان دیگر است را ظاهرا به سادگی تحمل کنم؟

نمی گویم از چه چیزی حرف می زنم چون نمی توانم. فقط می توانم بگویم آنقدر هم ساده نبوده که همزمان با مردی گفتگو کنم که محبتی از او در دل دارم و او دارد درباره عشق هایش برایم قصه می گوید.

و حالا برویم به آینده. که دیگر نه تو هستی و نه من. من آن روز من دیگری هستم. این صفحه را باز می کنم. پر از خط های سیاه می شود. هیچ آدرسی از هیچکس نیست. همه انهایی که وجود داشتند به چیزی غیر از من فکر می کنند. توی صفحه حرفهایم را می نویسم. ذخیره می کنم. اهسته می روم به ایوانی که هوای خنکی از سمت دریا دارد. اون روز می توانم سیگاری روشن کنم و می کنم. پیراهن گشادم را به تن صاف می کنم. سرم را به پشتی بلند صندلی تکیه می دهم و سینه ام را پر از دود می کنم. تو آنموقع نیستی که بشنوی که می گویم:

" امیدک دوستت داشتم. به قدر یک پرنده که از خانه ام رفت. دلم تنگه برای تو که نمی دانم کجای این خاکی".

امیدک بی هیچ دروغی من بر نمی گردم تا این صفحه را یک دور بخوان. بگذار پر از غلط های فاحش باشد. برایت می فرستم. می دانم اگر دوباه بخوانم به سرنوشت دور ریختنی ها دچار می شود. شب خوش پانی من

تیر ماه 87

2007-09-25

پرنده ی زرد خوشبخت من

روز 15 تیر. امیدک با این جمله شروع کنم خوبه. جمله بعد از این جمله می تونه چی باشه. اینکه تو 15 تیر بدنیا اومدی خوب شده ، یا اینکه تو خوبی چون 15 تیر بدنیا اومدی. نشد. من هیچوقت تابستون رو دوست نداشتم. حتی وقتی که تعطیلی بود . بازی و منچ و دبنا. پس تر جیح می دم از خیر این روز بگذرم و برای نوشتن فقط امیدک رو انتخاب کنم. درسته. این کلمه به اندازه کافی برای من حس و اعتبار داره که بخاطرش تا ته این صفحه رو پر کنم از کلمه.

امیدک امیدک امیدک

خوب می شه اسمت رو هزار جور روی صفحه نوشت اما تصویر من از این اسم توی ذهنم فقط و فقط یک شکل است.یک طعم دارد. یک بو. تو تا حالا توی یک بعد از ظهر دم کرده تابستون مجبور شدی جلوی پنکه بخوابی . پنکه که اگر رویش یک حوله خیس نیفتاده باشه و یک طشت پر آب سرد جلوش نگذاشته باشند ، فقط هوای گرم رو پخش می کنه. اما وقتی به اون حوله عطر گل بزنی و خیسش کنی و توی طشت پر آب چند تا طالبی و گرمک بندازی و یک تکه بزرگ یخ ، اونوقت خوابیدن توی هوای اون اتاق و با صدای گردن اون پنکه که می چرخه ، و امید به اینکه بعد از چند ساعت ، بعد از ظهر تموم می شه و عصر می شه و نوبت خوردن طالبی خنک با مهمون هایی که دوست داری می رسه ، اون تابستون رو هیچوقت از یادت نمی بره.

امیدکم چرا دارم اینها رو برات می گم. می خوام بگم تا بدونی تا چه حد من روز های قشنگی با شرکت

( هیچ )توی زندگی م داشته ام. روز های بازی. روز های لباس .روز های یک قل دو قل . روز های نو جووی و جوونی. روز های مینا و پروشات و نیلوفر و شیوا. روز های فرانک و منیر و احمد. تا برسه به تو. به 15 تیر 86. و امید. که وقتی صداش رو می شنوم انگار سرم رو کردم تو ی چاه خنک و دارم نفس می کشم. گاه براش گریه می کنم و وقتی هم که پیش می یاد می خندم.

امیدکم تو منو بچه می کنی. بر می گردونی به روز های خوب پارسال. پارسال ترو اونقدر تر تر که من فکر می کنم با تو برف می بینم و بارون وآفتاب. توی سالهای برگشت همه چیز هست. همه چیز . عشق. جدایی. لذت. شیرینی. چایی. شعر. دوستی. مرگ.

می خوام برات بنویسم. فکر کنم یک جای دوری. اونقدر که فقط نوشتن یعنی ارتباط. . اما همزمان هم دلم برای صدایت تنگ می شود.صدایی شبیه صدای اردک است و آدم.

می خوام که توی اون چیزی که می نویسم حضور داشته باشی. حرف بزنی. یک آدم تمام قد باشی.لباست رو ببینم و قطعا بگویم آبی است یا قهوه ای. حدس نزنم موهایت را به کدام طرف شانه کرده ای ، چون جلوی چشمم می بینم که باد چتری ات رو روی پیشونی ات می ریزد. نمی خوام فقط از نور و سایه روی دستت تا مچ حرف بزنم. چون دستت را توی دستم گرفته ام و مثل تنه ی نازک نهال تکان می دهم تا بدانی باد به این ملایمت هم میتواند بوزد. وقتی حرفهایت را می گویم همه اش دیالوگ باشد و جمله ی مستقیم. دلم می خواهد وقتی هم که می روی ، خداحافظی به همان بی صدایی سلام در متن نباشد. کشدار تر باشد و عبوس تر و درد ناک تر. تا من قادر باشم حقیقت آدمی را از پشت سر بنویسم. آنقدر بنویسم تا دور شود. و همزمان تمام او در انتهای خیابان بشود یک نقطه و با رفتنش متن من هم بشود دوری از یک نقطه. .