روز 15 تیر. امیدک با این جمله شروع کنم خوبه. جمله بعد از این جمله می تونه چی باشه. اینکه تو 15 تیر بدنیا اومدی خوب شده ، یا اینکه تو خوبی چون 15 تیر بدنیا اومدی. نشد. من هیچوقت تابستون رو دوست نداشتم. حتی وقتی که تعطیلی بود . بازی و منچ و دبنا. پس تر جیح می دم از خیر این روز بگذرم و برای نوشتن فقط امیدک رو انتخاب کنم. درسته. این کلمه به اندازه کافی برای من حس و اعتبار داره که بخاطرش تا ته این صفحه رو پر کنم از کلمه.
امیدک امیدک امیدک
خوب می شه اسمت رو هزار جور روی صفحه نوشت اما تصویر من از این اسم توی ذهنم فقط و فقط یک شکل است.یک طعم دارد. یک بو. تو تا حالا توی یک بعد از ظهر دم کرده تابستون مجبور شدی جلوی پنکه بخوابی . پنکه که اگر رویش یک حوله خیس نیفتاده باشه و یک طشت پر آب سرد جلوش نگذاشته باشند ، فقط هوای گرم رو پخش می کنه. اما وقتی به اون حوله عطر گل بزنی و خیسش کنی و توی طشت پر آب چند تا طالبی و گرمک بندازی و یک تکه بزرگ یخ ، اونوقت خوابیدن توی هوای اون اتاق و با صدای گردن اون پنکه که می چرخه ، و امید به اینکه بعد از چند ساعت ، بعد از ظهر تموم می شه و عصر می شه و نوبت خوردن طالبی خنک با مهمون هایی که دوست داری می رسه ، اون تابستون رو هیچوقت از یادت نمی بره.
امیدکم چرا دارم اینها رو برات می گم. می خوام بگم تا بدونی تا چه حد من روز های قشنگی با شرکت
( هیچ )توی زندگی م داشته ام. روز های بازی. روز های لباس .روز های یک قل دو قل . روز های نو جووی و جوونی. روز های مینا و پروشات و نیلوفر و شیوا. روز های فرانک و منیر و احمد. تا برسه به تو. به 15 تیر 86. و امید. که وقتی صداش رو می شنوم انگار سرم رو کردم تو ی چاه خنک و دارم نفس می کشم. گاه براش گریه می کنم و وقتی هم که پیش می یاد می خندم.
امیدکم تو منو بچه می کنی. بر می گردونی به روز های خوب پارسال. پارسال ترو اونقدر تر تر که من فکر می کنم با تو برف می بینم و بارون وآفتاب. توی سالهای برگشت همه چیز هست. همه چیز . عشق. جدایی. لذت. شیرینی. چایی. شعر. دوستی. مرگ.
می خوام برات بنویسم. فکر کنم یک جای دوری. اونقدر که فقط نوشتن یعنی ارتباط. . اما همزمان هم دلم برای صدایت تنگ می شود.صدایی شبیه صدای اردک است و آدم.
می خوام که توی اون چیزی که می نویسم حضور داشته باشی. حرف بزنی. یک آدم تمام قد باشی.لباست رو ببینم و قطعا بگویم آبی است یا قهوه ای. حدس نزنم موهایت را به کدام طرف شانه کرده ای ، چون جلوی چشمم می بینم که باد چتری ات رو روی پیشونی ات می ریزد. نمی خوام فقط از نور و سایه روی دستت تا مچ حرف بزنم. چون دستت را توی دستم گرفته ام و مثل تنه ی نازک نهال تکان می دهم تا بدانی باد به این ملایمت هم میتواند بوزد. وقتی حرفهایت را می گویم همه اش دیالوگ باشد و جمله ی مستقیم. دلم می خواهد وقتی هم که می روی ، خداحافظی به همان بی صدایی سلام در متن نباشد. کشدار تر باشد و عبوس تر و درد ناک تر. تا من قادر باشم حقیقت آدمی را از پشت سر بنویسم. آنقدر بنویسم تا دور شود. و همزمان تمام او در انتهای خیابان بشود یک نقطه و با رفتنش متن من هم بشود دوری از یک نقطه. .
1 comment:
تو دیگر در این صفحه تنها نیستی. مگر اینکه خودت بخوای.
Post a Comment